خاطرات دردونه من وباباعلی






















خاطرات دردونه من وباباعلی

http://zibasaz.niniweblog.com/

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 1 دی 1393ساعت 12:51 توسط مامان خدیجه |

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر 1396ساعت 10:30 توسط مامان خدیجه| |

زود بزرگ نشو دخترکم. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو گوشه دلم
قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو دختر تابستانی من .

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .

فاطمه خونه عموجون

عروسی حامد عمو 

 

خانه پدری روستای حسین اباد

پیرخوشدر

شیرخوارهها 96

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1396ساعت 11:08 توسط مامان خدیجه| |

سلام نازگل زیبای من دوسالت شده خانوم شدی تمام جملاتت داره کامل میشه ومعنی حرفام میفهمی دوست داری تو کارهای خونه کمکم کنی و ذوق میکنی وقتی یه کارانجام میدی با دوستهای بابایی رفتیم بابلسر یه دختر کوچولو به اسم فریماه داشتن سه ماه ازتو بزرگتر بود داشتن ازپوشک میگرفتنش و توهم این قضیه رادنبال میکردی هروقت فریماه میبردن دستشویی توهم باگریه میگفتی منم جیش دارم واین باعث شد بعدازبرگشتن عزمم جزم کردم برای گرفتنت از پوشک بعداز هربارجیش کردن کلی دست وجیغ وهورا از طرف من وبابایی وکلی جایزه خداراشکر امروز یک هفته است که ازپوشک گرفتمت راحت میری توالت مگراینکه سرگرم بازی باشی جیشت نگه میداری راستی از پستونک خوردنم گرفتمت تویی که پستونک موقع خواب فقط میخوردی دیگه بهت ندادم توهم راحت باهاش کنار اومدی فدای دخترم بشم که داره روز به روز بزرگتر میشه عکسات در اسرع وقت میزارم دوستت دارم نازدونه

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1396ساعت 11:11 توسط مامان خدیجه| |

 

سنگِ صبورِ لحظه هایِ دلتنگی مادر سلام....

چشمها را که می بندم و تو را نقش میزنم در خیال، زیبا چشمِ خنده رویی میشوی که لذت داشتنت  در بند بندِ وجودم جاری میشود. اینکه میگویم زیبا منظورم نه همین معیارهای چشمی آدمها که ذاتِ زیبایِ چشمها ست،چه ریز و چه درشت، چه رنگی و چه مشکی. زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی معصومیت خفته در نی نی اشزیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی نازِ هنگام نگاه کردنش، زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی درخشش وقتِ خوشحالی اش، زیبایی چشمهایِ تو برای من یعنی آرامشِ وقت خفتنش! خلاصه بگویمت مادر که نه فقط زیباترین که از همه خوب هایِ جهان تو برای من "ترین"ش هستی عزیز دلم...

..

 

میدانی بندِ دلم؟ دنیای ما آدم بزرگ ها پر است از چون و چرا، پر است از اما و اگر، پر است از باید و نباید ها  و این روزها من و آقایِ کوه لابه لای همین شدن نشدن ها دست و پا میزنیم، پا به پای هم  میجنگیم برایِ ساختنِ روزهایِ روشن تر از امروز، می جنگیم و  قدم به قدم تیشه میزنیم به ریشه دیوارهایی که  قد کشیده اندبرای دزدیدن روشنایی راه...

میدانی سنگِ صبورم؟ در این میان من آن  کَسَم  که کمتر صبوری اش می آید و بیشتر غر میزند و شاکی میشود از خدا و آقای کوه همان است که دیرتر خسته می شود،غر نمیزند و شاکی نمی شود، انگار کن که کاسه صبرش ته ندارد این بَشر، از انصاف به دور است اگر نگویمت که  او شده ریسمانِ من برای بالا رفتن از کوه مشکلات...

 

انیسِ لحظه هایِ بی قراری مادر برایِت کوهی آرزو میکنم به وقت اما و اگرها، باید و نبایدها و شدن و نشدن های روزهای بزرگسالی

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد 1396ساعت 12:14 توسط مامان خدیجه| |

دخترم

دردانه ی زیبایم

عزیز تر از جانم

پاره ی تنم

دوستت دارم

... 

صدای دلنوازت را

نگاههای معصومانه ات را

شیطنت های کودکانه ات را

اشک های بی کینه ات را

دل پاک و مهربانت را  

همه را دوست دارم

می دانی...

تو مژدگانی همه ی مهربانی های عالمی

تو بهترین همدم و مونس

و

 با محبت ترین پرستار عالمی

تو ارزنده ترین هدیه ی خدا بر روی زمینی

و

در یک کلام

تو رحمت کاملی

تو را با همه ی وجود دوست می دارم

دخترم

همیشه

 خوب باش و خوب بمان

روزت مبارک

 

 میلاد مظهر عصمت و نجابت، حضرت فاطمه معصومه(س) و روز دختر بر تمام دختران عفیف ایران مبارک باد


این لباس دایی ناصر وعمه راضیه برات ازمشهد اوردن انقدر ذوق کردی پوشیدی وبه خودت میگی عروس شدم واقعا عروسی قشنگم

کیک تولد دوسالگیت بقیه عکسها را میزارم خانومم

توراه گرگان رفتیم مجن باغ دوست اقاجون

فرح اباد ساری وشیطنت تو از اب بیرون نمیومدی

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1396ساعت 10:31 توسط مامان خدیجه| |

امروز جمعه 2/3/96وما رفتیم حسین اباد کالپوش راهش خیلی دور بود برای دیدن شقایقها وابشار خسته شدیم اما خوب بود با دوستهای مامان وبابا با مینی بوس رفتیم 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 7 خرداد 1396ساعت 9:28 توسط مامان خدیجه| |

نیمه شعبان 96با دوستهای بابا رفتیم بیرون جمال الدین کلا خوش گذشت وتو اوج شادی وبازی بودی اینم چندتا عکس از بیرون رفتن وتو خونه درنیمه شعبان

این عکس پایین تو مهد گذاشتنت افتاب برای گرفتن ویتامین د

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 25 ارديبهشت 1396ساعت 12:31 توسط مامان خدیجه| |

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396ساعت 9:41 توسط مامان خدیجه| |

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396ساعت 11:45 توسط مامان خدیجه| |

سلام خوشگل مامان 

چندروز من چشمام عمل کردم وعینک طبی برداشتم وباید عینک افتابی بزنم وشماهم عینک افتابی میخوای فدای دختر نازممممممممممممممم

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 9 ارديبهشت 1396ساعت 9:32 توسط مامان خدیجه| |

فاطمه جونی ومهد وروستای مهدش عاشق تاب بازی وجدیدا میگه عباسی برم

فاطمه جون درنجف مهر95فدات بشم کربلایی کوچولو

گهواره علی اصغر مقام ضرت علی اصغرکربلا95

فاطمه جونی وفرودگاه بغداد واتیش سوزاندنش خیلی شیطنت کردی خیلییییییییییییی

تولدیکسالگی وبابلسر که بابایی برات کیک گرفت

 

فروزان جون وفاطمه جونی مشهد پارک ملت

 

بقیه عکسهام مربوط به شب چله ومشهد رفتن که بافروزان جونی تو پارک ملتی یه عکستم مربوط به حارس کربلا نشون میده که شجاعی دخترک شجاع من

اولین برف بازی ولمس برف توسط دستهای کوچولوت

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 2 ارديبهشت 1396ساعت 10:33 توسط مامان خدیجه| |

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردين 1396ساعت 10:05 توسط مامان خدیجه| |

دختر قشنگم نمیدونم چگونه از روزانه هایت بنویسم تا وقتی برای خودت خانمی شدی بدونی که چه روزهای قشنگی بوده روزهای کودکانه ات کاش می دونستی چه شیرین و زیبا دل میبری از من و همه ی کسانی که دیوانه وار دوستت دارند.

شیرینی و دلبریت گفتنی و نوشتنی نیست ... ای کاش زودتر بزرگ و بزرگتر شوی و برای خودت خانومی بشی و خودت طعم فرزند دار شدن رو بچشی تا بدانی که دست و قلم مادر را یارای نوشتن کودکانه های تو نیست ...

خیلی وقت نیومدم تو وبلاگ شاید بخاطر مشغله کاری شایدم تنبلی وشایدم شطینتهای تو دخترکم الان که برایت مینویسم بزرگ شده ای یکسال وچهارماه باهم بودیم با غمش با کمش وبا تمام وجود عجیب به تو عادت کرده ام اگر روزی نبینمت مطمئن باش میمیرم شیرینتر شده ای وبازیگوشتر دخترخوبی هستی حرف گوش کن وکاری 

خیلی مهربونی ودوست داشتنی تو این مدت که نبودم خیلی اتفاق افتاد خیلی جاهارفتیم وخیلی چیزهاراتجربه کردی 

الان هفت تا دندون داری 3تاپایین 4تا بالا سر دندون دراوردنت همیشه حالت گلودرد وسرماخوردگی بهت دست میده ومن بااینکه میدونم برای دندونت نمیدونم چرا بازنگران میشم وزنتم خداراشکر خوبه 10.600باوزن خونه تومطب دکتر11کیلویی قدت78سانتیمتر همیشه به این فکرمیکنم که چقدرکوچیک بودی فاطمه من 

من وبابایی خیلی سختی تحمل کردیم وبه امرت رسیدیم تا انقدری بشی اصلا دوست ندارم ضعیف باشی چه ازلحاظ جسم وچه ازلحاظ روح جالب اینه که خودت میری روی وزنه ومیگی 10هرچی میگم بگو یازده داد میزنی 10

عاشق حموم رفتنی وهرکسی بره حموم وتو نری باگریه دلش اتیش میزنی حموم عاشق اینی که بشینی تو لگن واب بازی کنی 

مامان -بابا -تاب تاب عباسی -بع بع -نه نه -بده-اب -نخوام -من بدهههه-یاعلی-چی شده -داغ-اخ-نا نای-ددر-

درد-بخواب- -کلمه هایی که کامل وواضح میگی خونه سازیت کامل بلدی بزاری روی هم اعضاء بدنتم کامل میشناسی فدات بشم منننننننننننننننننننن

خلاصه اینکه یک چراغ روشن توی زندگی من وباباعلی هستی 

از این مدت بگم برای تولدت که اولین تولدت بود مصادف باعیدسعید فطر صبح زود بعد ازاینکه بابایی از سرکاراومد زود باننه وخاله فاطی اینا رفتیم بابلسر اونجا یک کیک کوچولو برات گرفتیم بعدها که حالیت بشه وبزرگ بشی جشن میگیریم 

ماشینمون عوض کردیم وپارس خریدیم با مامان زهرا وعمه جون وعموحسن وخاله نسا رفتیم مشهد اونجا بودپارک ملت رفتیم وتو فروزان جون کلی بازی کردید 

کربلا رفتیم شاید باورت نشه اما تو عرض یک هفته اسممون دراومد ورفتیم کربلا اونم تاسوعا وعاشورا 

خداراشکر خوب بود تمام کاروان وراننده ها تو را بااسم کوچیک فاطمه جون صدا میزدن حتی حارس کربلا هم عاشقت شده بودن وبغلت میکردن وبوست میکردن تو فرودگاه بغداد انقدرشیطنت کردی که به محض اینکه رفتیم تو هواپیما خوابت برد خداراشکر زمانی که هواپیما بلند شد تو خواب بودی واذیت نشدی 

دخترک کوچکم قرار برای اربعین بریم گرگان بابایی میگه بریم جمکران تابحال دخترم قم نرفته اما باورکن تو انقدر شیطنت میکنی تو ماشین که اصلا دوست ندارم جایی بریم ماشین دردر نمیدونی وهمش میخوای روی صندلیها  بری عقب وجلو 

تمام عکسهات وفیلمهات را توی درایو فاطمه ریختم چندتا را برات میزارم 

دخترکم فقط یادت باشه من وبابایی عاشقانه دوستتت داریم سعی کن خوب بمونی مثل الان

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 23 آبان 1395ساعت 11:01 توسط مامان خدیجه| |

 

مهربان خدای من،  شکرت که مرا در بهترین و مناسبترین زمان مادر کردی

وقتی که جوانم و سر زنده و می توانم در تمام هیجانات جسمی و شیطنتهای کودکانه دخترم شریک او باشم و کم نیارم، با او بدوم ، بپرم و جیغ بکشم و خسته نشم.

زمانی که قدرت اون رو دارم که کم بخوابم یا دیر بخوابم و حتی در آشفتگی های خواب های شبانش در کنار او باشم.

وقتی که حال و حوصله بازی و آموزش و سرگرمی های هوشمندانه رو دارم و در حقش دریغ نکنم.

وقتی که صبورم و می توانم تمام مهارت های یه زندگی مستقل رو بهش یاد بدم و جا نزنم و ناامید نشم.

زمانی که قادرم بر سختی های زندگی ( کار و درس) غلبه کنم و اونها رو به دخترکم تحمیل نکنم و از تفریح و بازی با او کم نکنم

 

                                                   بارالها: شکرت

                        عزیز دوست داشتنی ام

                  تو فقط بخند تا من شادترین باشم 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 23 تير 1395ساعت 12:30 توسط مامان خدیجه| |

نیما یوشیج درجشن یکسالگی فرزندش نوشت: پسرم یک بهار، یک تابستان، یک پائیز و یک زمستان را دیدی ازاین پس همه چیز جهان تکراری است جز مهربانی *

ری امروز است

 

همان روزی که وعده داشتیم

روزی که قرار بود بیایی و همه داشته ها و نداشته هایم شوی

روزی که آمدی و زندگی را معنا بخشیدی

زاد روزت مبارک گلِ ِ قشنگ ِ زندگی ِ من

1 سال گذشت از روزی که مادر شدم

از روزی که تو مادرم کردی

 

یکسالگی بابلسر بودیم روز عیدفطر باخاله فاطی وننه عکسات میزارم

وزنت9.250

قد75

دورسرت فکرکنم47یادم نیست باید پروندت ببینممممممممممممم خوشگل مادر

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 17 تير 1395ساعت 8:2 توسط مامان خدیجه| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com